

برچسب:
نویسنده: پندار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پندار اسماعیلی
محبت آتشی در جانم افروخت
که تا دامان محشر بایدم سوخت
عجب پیراهنی بهرم بریدی
که خیاط اجل میبایدش دوخت
برچسب:
نویسنده: پندار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پندار اسماعیلی
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛
به من گفت: نرو که بن بسته!
گوش نکردم، رفتم.
وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!
برچسب:
نویسنده: پندار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پندار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پندار اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: پندار اسماعیلی
بر این زمین یاس آلوده
دانه های امید سبز خواهند شد آیا ؟
بر این دهکده غم آلود
آفتاب شادمانی خواهد درخشید روزی؟
چه خوشبختم امروز!
چشمشان تو به من گفتند : آری!... آری!
24 فروردین 1399
برچسب:
نویسنده: پندار اسماعیلی